نادر پهلوانی
نادر  پهلوانی
نام پدر: افضل
محل تولد: بوشهر - دیلم - روستاي عامري
تاریخ تولد: 1344/11/01
محل شهادت: عدم وجود اطلاعات
تاریخ شهادت: 1361/12/13
گلزار شهید: امام زاده شاه عبدالله _بندر ديلم
مزار شهید: عدم وجود اطلاعات
حالا خیلی سال است که تو از میان ما رفته ای و پیکرت در امامزاده شاه عبدالله دفن است اما ما هنوز حسرت دیدارهای نداشته ی تو را داریم؛ هنوز حسرت آرزوهای به بار ننشسته ی مادرمان دلم را ریش می کند. هنوز صدای پدرمان، که شب ها آرزوهایش را برایمان می گفت، در گوشم طنین می اندازد.
اول بهمن ماه سال 1344 بود که در روستاي عامري متولّد شدی و با تولّد تو بود که خانه دوباره حال و هوایش عوض شد. دوباره همه سراپا شور و شعف شدند. اسمت را "نادر" گذاشتیم. روزها از پی هم گذشت. دانش آموز دوره ی راهنمایی بودی که خودت را برای رفتن به مدرسه آماده می کردی.
مثل این بود که مهم ترین خبر عمرت را می شنوی: « جنگ شروع شد! » حالت دگرگون شد. از بچه های جنگ زده ای که به مدرسه تان آمده بودند، کنجکاوانه سؤال می پرسیدی. انگار التهاب داشتی.
اوایل بهمن ماه 1361 بود یعنی 1 ماه پیش از شهادتت؛ دور یکی از عکس هایت نقاشی کشیده و آن را قاب کرده بودی. با تعجب ازت پرسیدم: این دیگر چیست روی تاقچه؟ و تو گفتی: برای بعد از شهادتم است.
به شوخی بهت گفتم: من کجا و برادر شهید بودن کجا؟ اما تو صاف و محکم جوابم را دادی و گفتی: مطمئن باش به آرزویت می رسی. و من متحیر شدم. آخر علاقه ات را به جبهه و جنگ نمی دانستم و فکر نمی کردم برادر 17 ساله ام به چیزی غیر از درس فکر کند. اما وقتی یازدهم بهمن ماه یکی از دوستانت خبر آورد که به جبهه رفته ای، حرف های آن روزت برایم معنا پیدا کرد.
راستی چه کسی تو را این قدر مطمئن می کرد؛ این قدر مطمئن که صاف بایستی و بگویی شهید می شوی و یا حتی در نامه ات بنویسی: «این آخرین نامه ام است.» نوشته بودی آن جا آرپی جی می زنی و من متحیر بودم از تو و سنّ کمت و هنوز هم با گذشت چند سال متحیرم.
تو راست می گفتی آن نامه، آخرین نامه ات بود؛ چرا که چند روز پس از آخرین نامه ات در حالی که 32 روز در جبهه ی حق علیه باطل جنگیدی، در روز سیزدهم اسفندماه سال 1361 در شرهانی بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پشت سرت، به همه ی دنیا و وابستگی هایش پشت کردی و برای همیشه راه حق را انتخاب کردی.
گفتنی های شما

به عنوان مثال: 1234567-0912

captcha